عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : محمود هدايت )
128
شاهنامهء ثعالبى در شرح احوال سلاطين ايران ( فارسى )
وضع اين ايالات عادى و مردم در نهايت انقياد بسر مىبردند . صيت موفّقيّتهاى او شهرهء آفاق و مايهء قوام دولت گشتاسب شده بود . در صباحت و جوانمردى بىنظير و در زور سرپنجه و شجاعت ضرب المثل بود چنان كه توصيف سجاياى خارق العادهاش در كلمات و استعارات نميگنجيد پس نظر به دو اصابت و دچار بغضى كه مردان بزرگ بدان گرفتارند گشته او مورد بىمهرى پدر و پدر بكفران نعمت در برابر خالق از داشتن چنين فرزندى دچار گرديد . گشتاسب را نديمى بود كرزم « 1 » نام كه نفوذ كامل در او داشت اين مرد را بغض شديدى نسبت باسفنديار بود و بر او رشك ميبرد و سعى داشت بين او و پدرش نفاق ايجاد كند چنان كه بمذمّت او شاهرا گفت : محقّقا هيچ زنى هم هستى خود را بدست پسرى مثل اسفنديار كه مانندش ديده نشده است نميسپارد كه مدّعى سلطنت باشد و دائم سوداى ضبط تخت و تاج پدر را در سر بپروراند و بخواهد بغتة بر او حمله برد . قدرتش فعلا بحدّى است كه من براى تو مضطربم و شب و روز در اين فكرم كه مبادا براى تو حادثهء جبرانناپذيرى روى دهد . اين مطالب در دل گشتاسب مؤثّر افتاد همچنانكه بدوا بترديد و بعدا باضطراب و قلق منجر گرديد . پس جاماسب را نزد اسفنديار اعزام داشت كه فورا او را بدربار بخواند جاماسب بنزد وى شتافته پيغام را رسانيد و بعدا او را از سعايت كرزم و تهمتهائى كه به گوش اسفنديار هم رسيده بود آگاه ساخت اسفنديار حيران و مردّد مانده با خود گفت چنانچه اطاعت امر پدر را نكنم آنچه دشمن به من نسبت داده بثبوت خواهد پيوست و اگر امر او را اطاعت كنم مسلّم است كه با من بدرفتارى خواهد شد معهذا بهتر آنست كه از امر او تمرّد و سرپيچى نكنم پس جاماسب را تقاضا كرد كه چندى نزد او بماند تا قبل از آنكه با او بدربار پدر رود از مصاحبتش مستفيد گردد . ولى جاماسب نپذيرفته گفت : امر شاه است كه ترا اجل و مهلت ندهم و از هيچچيز در تسريع و احتراز از بطوء و تأخير امساك ننمايم بنابراين اسفنديار فرماندهى قشون
--> ( 1 ) كردم